مرضيه محمدزاده

1051

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

در اين عزا ز چشمه‌ى چشم رسول بود * خونى كه آسمان به دل شيخ و شاب كرد با هيچ آفريده روا نيست آنچه شمر * با بهترين سلاله‌ى ختمى مآب كرد آنان كه بود از رُخشان مهر در حجاب * بر اشتران سوار ، فلك بىحجاب كرد سبط نبى ، پناهِ عجم ، سيّدِ عرب لب تشنه جان سپرد لب آب ، تشنه‌لب 9 افتاد چون گذار اسيران به قتلگاه * شد گريه تا به ماهى و شد ناله تا به ماه هم غرقه گشت پيكر ماهى ز سيل اشك * هم تيره گشت آينه‌ى مه ز دودِ آه جمعى گشاده‌روى در افغان « يا أبا » * قومى پريش موى به فرياد « يا اخاه » از گريه گشت ديده‌ى كروبيّان سپيد * از مويه گشت چهره‌ى قدّوسيان سياه گفتا سكينه مويه‌كُنان موكَنان به باب * كامشب كجا بريم من و خواهران پناه يك كاروان صغير چه گوئيم و يك گروه * يك خاندان اسير چه سازيم و يك سپاه گويا كه هست بردن ناموس ما ثواب * گويا كه نيست ريختن خون ما گناه آمد ز خيمه دختر مير عرب برون * ناگاه اوفتاد بر آن پيكرش نگاه بر خاك تكيه كرد تنى ديد ناتوان * كو را به دوش ختم رُسُل بود تكيه‌گاه دشمن برهنه كرده تنش را پى لباس * ظالم جدا نموده سرش را پى كلاه پس با تن شريف برادر خطاب كرد وز آه آتشين دل عالم كباب كرد 10 گفت : « اى به خون تپيده مكرّم برادرم * كافتاده‌اى به روى زمين در برابرم آيا تو آن حسين منى ، كز شرف نمود * بر دوش خود سوار ، ترا جدّ اطهرم ؟ گر من كفن نكردم و نسپردمت به خاك * معذور دار از آنكه به سر نيست معجرم بر خاك مىنشينى و مىبينمت به چشم * اى خاك بر سرم ، كه من از خاك كمترم گفتى ميا ز خيمه برون ، رخ مكن كبود * تا نزد دشمنان ننمائى محقّرم در خيمه‌گه نشستم و بيرون نيامدم * تا شد دو تا ز تيغ جفا فرق اكبرم صابر شدم به هر ستم و هر بلا ، ولى * هرگز نمىرود دو مصيبت ز خاطرم اين داغ سوزدم كه ميان دو نهر آب * لب تشنه جان سپرده‌اى اندر برابرم اين درد كاهدم كه يكى كهنه پيرهن * گفتى بده كه تا نبرد كس ز پيكرم آن پيرهن به جسم شريفت نماند و گشت * عريان در آفتاب تنت ، خاك بر سرم برخيز كز وداع تو بر جان زنم شرار * كاينك ز خدمتت به تحسّر مسافرم » پس قصّه ختم كرد و به محمل سوار شد از پرده بىحجاب برون پرده‌دار شد